|
فریاد ... |
|
|
من بر نهاد هر سپیده دمی؛ بر رنج های خود؛ بر پریشانی این خانه ی خالی از آواز ها؛ بر خاموشی این خانه؛ آگاه و نگران بودم. مبادا مرا به گریستن آورید. مبادا که بی بوسه به خاک بسپریدش. آی ای پیام آوران پیمان شکن! پس آن همه خوشی و خنده بی سود و بی بهره ماند؟ همه از خاموشی سرود و آواز بود. از خاموشی خانه بود. از آستانه ی مرگ! از واپسین لحظه هایش؛ از آخرین گفتار؛ از نگاه خیره؛ از شمارش نفس؛ . . . غوغای ضرباهنگ سنگین قلب؛ آغاز بارش اشک؛ . . .
من بر نهاد شام شبگون سحرپوش؛
آی ای کسان من!
هراس من
هراس من همه از مرگ بود!
19/08/87
+ نوشته شده در 87/08/28ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط دنیای آزاد |