|
فریاد ... |
|
|
اشکیست، لرزشی خفیف، بغضیست، ناله ای عمیق، یا شاید حس فریادی که هر چه میپویم، نمی پیماید تا کنون به این اندازه عمیق به سوگ کسی از دورنم آه نخواسته بود امشب اما... از اعماق نهانم میپیماید تا به سطح میرسد و به سطح که می رسد دوباره تکرارکنان، تکثیر می شود گویی بر سر آنست که برتک تک سلولهایم غلبه کند، اینگونه که پیش می رود به گمانم بر تمام آسمان نیز قصد تاثیر دارد. خاطرات کمرنگ کودکی ام را می نگرم و به دنبال تک تک قدم های تو ببین! انگار همین دیروز بود نه؟ دیروزی را می گویم که هم در ابتدای فهم درس زندگی "بابا نان داد" بودیم. و تو هرگز این درس را خوب نیاموختی و اندوهت از "نان دادنت" بود، پدر که نانش را داده بود! بنواز، بنواز، بنواز! همان نواهای افسون کننده زخمه سازهایت را. امشب همپای ساز تو فرشته ها هستند. بنواز! عمیقتر بنواز! امشب همه را افسون خود کرده ای. آخرین نوایت را نواختی، اما بد نواختی. زندگی ات نغمه زیبایی بود هرچند غم انگیز اما... هرگز گمان نمی کردم بجای گوش سپردن به نواهای سازت، باید به صدای قاری مزارت گوش بسپارم!...
+ نوشته شده در 87/04/15ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط دنیای آزاد |