تبليغاتX
فریاد ...

فریاد ...

مادر!

مرا ببخش .

که کابوس هایم همه از آه های توست.

شب ها

برادرم – درخت –

می آید

با شاخه های عریانش

بر کف پایم می زند

و خواهرم – رود-

سرم را

به دندان آب می سپرد

و چرخ

(چه فرقی می کند چه چرخی)

بر گردنم می رقصد

می شنوی؟

خش خش ِ

             خشنی

              که شکسته می شود شکسته هایی-

                                                            از شکسته ای که منم.

آه...من

خدایگان ِ خود بنده

شبان ِ خود رمه

هر شب

سرانگشت هایم خواب خار می بیند

و گلویم خواب تیغ

و صبح ها

           خورشید

دیگر با شعاع شیری جانش

نمی نوازدم

و آسمان

        حتا

           تفی نثارم نمی کند.

 

مادر!

کوه ها را از پلک هایم بردار

و توفان و سیل و رعد را

                                 از جانم

می خواهم

         لحظه ای بخوابم.

 

                                                                        مهدی خطیبی

+ نوشته شده در 87/03/10ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط دنیای آزاد |


 

 

1

دوستی خطی است بین دو نقطه، اما اغلب نامرئی – به همین خاطر، آن دو نقطه این­قدر برجسته جلوه می­کنند: دو دوست. با این حال، تنها همان خط است که این دو نقطه را معنا می­کند: مختصات­شان را در قیاس با هم تعریف می­کند: هندسه­ی روابط دوستانه، دستگاه دوستی.
مهم نیست که آن دو نقطه در چه جایگاهی قرار گرفته­اند، مهم خطی است که آن دو را به هم ربط می­دهد: رابطه: رابطه­ی دوستانه: دوستی. ارزش رابطه را هم مختصات همین خط تعیین می­کند. (من با یک آدم خوب دوست نمی­شوم تا یک دوست خوب داشته باشم، من دوستی خوبی با آدمی برقرار می­کنم و او در نظر من خوب جلوه می­کند.)

2
معادله همان­گویی است: معادله می­گوید که قدر منطقی مساوی دو عامل چیست. دوستی هم معادله­یی دومجهولی است، اما نیازی به معلوم کردن مجهولات ندارد. معادله­ی دوستی برای برقراری به چیزی دیگر نیاز دارد: نیاز. دوستی پذیرش «دیگری» است، یک نیاز و یک اقرار: من بدون دیگری چیزی کم دارم. من نقطه­یی با هویت مختص خود نیستم، من مختصات خود را با دیگری تعریف می­کنم: دوستی دیگربودگی است، دیگری­دوستی است: دیگری دوستی است. دوستی: معادله­یی بدون مساوات.

3
داشتن یا بودن؟ دوست داشتن یا دوست بودن؟ وابستگی یا دل­بستگی؟ مرز میان این دو اغلب تعریف­ناشدنی است، و حتا به فرض تعریف­اش، تضمینی برای عدم تخطی از آن نیست.
آیا عشق فقط حد نهایی دوستی است؟ (سرخوشی همان حد نهایی لذت است؟) در زبان فارسی، ابهامی در کاربرد «دوستی» هست که همین ناسازه را نشان می­دهد: دوستی کجا دوستی است و کجا عشق؟ یا به­عکس، هر عشقی دوستی هم هست یا نه؟ من می­گویم «دوست­ات دارم» (من تو را دوست دارم، من تو را دوست خود می­دانم) یعنی که «عاشق تو ام». مرز بین دوستی و عشق کجا است؟

4
در معادلات دوستی همیشه هم نقش تعیین­کننده بر عهده­ی اشتراکات نیست. من علائقی دارم و در نتیجه اشتراکاتی با هزاران آدم احتمالی، با این همه با معدودی از آن­ها دوستی دارم: تصادف. وانگهی، از این گزاره که دو دوست شبیه هم (معادل، هم­ارز، هم­ارزش) اند این نتیجه عاید نمی­شود که آن­ها شبیه هم بوده­اند؛ این گزاره، در صورت صدق، فقط می­گوید که آن­ها شبیه هم شده­اند.

5
دوستی در عین حال یک مساله­ی زبانی است. همدلی دوستانه در واقع همان همزبانی است. من و تو حرف هم را می­فهمیم، و این یعنی که دوستان خوبی برای هم هستیم. دوستی زبانی دارد، که لزوما هم زبان ریاضی نیست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در 87/03/08ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط دنیای آزاد |