تبليغاتX
فریاد ...

فریاد ...

نام: فريدون
نام خانوادگي: فروغي
تاريخ تولد: نهم بهمن ماه هزار و سيصد و بيست و نه (9/11/1329)
محل تولد: تهران
نام پدر: فتح اله
شماره شناسنامه: 1513

_________________________________________________

9بهمن1329=29فوريه1951ميلادي
تولد: محله سلسبيل تهران
1335=1957ميلادي
ورود به سال اول دبستان
1341=1963ميلادي
تحصيل در دبيرستان فخر رازي (خيابان رامسر فعلي)
1343=1965ميلادي
ادامه تحصيل در دبيرستان تخت جمشيد (خيابان حجاب فعلي)
1346=1968ميلادي
خواندن در کافه موزيک‏هاي تهران
1347=1969ميلادي
اخذ مدرک ديپلم طبيعي
1348=1970ميلادي
سفر به شيراز و اجراي برنامه در کازبا
1350=1972
اجراي دو ترانه آدمک و پروانه من براي فيلم آدمک (کارگردان خسرو هريتاش)
1351=1973
ازدواج با گلوريا فتوره چي
دعوت به برنامه تلويزيوني شش و هشت به کارگرداني فرشيد رمزي (اجراي ترانه‏هاي زندون دل و غم تنهائي)
آغاز کار در کاکوله
اجراي ترانه فتنه چکمه پوش براي فيلم فتنه چکمه پوش (کارگردان همايون بهادران)
1352=1974ميلادي
اجراي ترانه نياز براي فيلم زن باکره (کارگردان زکريا هاشمي)
اجراي ترانه تنگنا در فيلمي به همين نام ساخته امير نادري
1353=1975ميلادي
جدائي از خانم فتوره چي
دعوت به برنامه رنگارنگ تلويزيون
1354=1976ميلادي
اجراي ترانه‏هاي هميشه غايب - غوزک پا - سال قحطي و خاک.بخاطر خواندن ترانه سال قحطي دو سال ممنوع الصدا شد
1356=1978ميلادي
اجراي ترانه حباب اشک و مرد غريب
مرگ پدر
انتشار سومين کاست (سال قحطي)
1357=1979ميلادي
اجراي ترانه روسپي و بت شکن
انتشار کاست بت شکن
1358=1980ميلادي
اجراي ترانه‏هاي قريه من - حقه - دوتا چشم سياه داري - طلوع خونين - طاهره - شياد - اجراي کنسرت با نام فريدون فروغي با آغازي نو
1359=1981ميلادي
اجراي ترانه يار
دبستاني من براي فيلم از فرياد تا ترور (کارگردانمنصور تهراني)
1360=1982ميلادي
اجراي ترانه کوچه
شهر دلم
انتشار کاست سُل
1361=1983ميلادي
ساخت و تنظيم آهنگ سه قسمتي چرا نه؟
1365=1978ميلادي
سفر به دوبي
1373=1995ميلادي
ازدواج با سوسن معادليان
1375=1997ميلادي
جدائي از سوسن معادليان
1377=1999ميلادي
اجراي کنسرت در تالار حافظيه کيش
1378=2000ميلادي
اجراي کنسرت در هتل آنا کيش
1379=2001ميلادي
اجراي ترانه دچار براي فيلم دختري به نام تندر (کارگردان محمدرضا آشتياني)
مهر ماه 1380=2002ميلادي
جمعه 13 مهرماه 1380 فريدون آخرين ترانه اش را مي سرايد
ترانه وداع با زندگي!

_______________________________________________

روستاي مادريش قرقرک در قصبه اي بنام نراق مي باشد.پدرش فتح اله فروغي مردي صاحب ذوق بود که شعر مي گفت.دستگاه‏ها و رديف‏هاي آوازي را مي شناخت.تنها عشق او داشتن فرزند پسري بود که بتواند سبب ماندگاري نامش شود.نهم بهمن 1329 روزي بود که اين آرزوي فتح اله فروغي محقق شد...

هيچ مشکلي او (فريدون)را از پا مني انداخت.او همچنان شاد و سرزنده و اميدوار به آينده نگاه مي‏کرد.اما رسيدن يک نامه به در خانه آنها مسير زندگيش را سخت متلاتم ساخت.فروغي درباره آن ايام و آن نامه چنين مي نويسد:

چهارده سالم بود.در دبيرستان درس مي خواندمکه عاشق دختري شدم.شايد هيچ کس جز خدا نداند که اين عشق را فارغ از مسائل جنسي مي ديدم.در خانواده اي تربيت شده بودم که اين نوع تفکر را هرگز نياموخته بودند.فقط دوستش داشتم.تصميم گرفته بوديم در آينده ازدواج کنيم.دوستي ما تا هفده سالگي ادامه داشت.در آن سال (سال 46)پدرش به آبادان منتقل شد.تا هجده سالگي نامه نگاري داشتيم و من دلخوش بودم که سر انجام به هم خواهيم رسيد.تا اينکه يک روز آن نامه به خانه ما رسيد.نامه بود.نشته بود: «... تو موزيسين بي آتيه اي هستي.من نمي توانم ارتباطم را با تو ادامه بدهم.مي خواهم با فرد ديگري ازدواج کنم...خداحافظ»

اين نامه زندگي مرا از هم پاشيد.مدام از خود مي پرسيدم چرا؟ دلي هيچ جوابي نمي يافتم.مدتها گذشت يک شب در : Restaurant Dance مشغول نواختن بودم که ديدم او با مرد جواني وارد شدند و پشت ميزي نشستند. طوري نشسته بود که روبروي من قرار داشت.هنوز متوجه من نشده بود.آهنگي را که هميشه براي او مي خواندم زمزمه کردم.ناگهان سرش را بلند کرد.قطرات اشک را که روي گونه‏هايش مي غلطيد مي ديدم. بعد از پايان خواندن سريعا به دفتر رفتم.او هم پشت سر من آمد و گفت قصد دارد با آن مرد جوان ازدواج کند.و اينکه البته به علاقه ساليان دراز ما احترام مي گذارد اما...

او رفت و من ماندم و چند سوال که مدام ذهنم را مي آرزد.شايد مي انديشيد که زندگي با يک موزيسين بي آتيه چه سودي مي تواند داشته باشد؟ديگر تهران برايم قابل تحمل نبود.از خود مي پرسيدم چرا؟مني که در تمام زندگي نخواسته يا نتوانسته بودم معناي بدي را تجربه کنم آيا مستحق چنين رفتاري بودم؟

مدتي بعد سرنوشت بار ديگر را بر سر راهش قرار مي دهد.فريدون در اين مورد مي نويسد:

البته اتفاقي نبود.من ديگر مشهور شده بودم.يک شب که در کاکوله برنامه اجرا مي کردم آمد.خيلي شکسته شده بود.برايم تعريف کرد که با آن مرد جوان ازدواج کرد و چون شوهرش معتاد بود او را هم آلوده کرده است.کمک مي خواست.نمي توانستم به او کمک نکنم. البته کمکي که به او کردم کمک به او نبود. به همان چهارده سالگي پاکي بود که در ذهن من سالم مانده بود.يک بار آمد پنج هزار تومان گرفت. بار ديگر دو هزار تومان خواست.نمي توانستم درد او را ببينم.براي همين کمک کردم.اما يک بار از کشوي ميزم دو هزار تومان برداشت و رفت و ديگر پيدايش نشد.

در سال 56 بار ديگر اتفاقي افتاد که بي ارزش بودن اين دنيا را بيش از پيش برايم ثابت کرد.يک روز مادرزنگ زد و تقاضا کرد که به منزل آنها بروم.از روزي که دو هزار تومان را از کشوي ميزم برداشت و رفت ديگر خبري از او نداشتم.به خانه شان رفتم.ديدم در حادثه اي حنجره اش صدمه ديده و ديگر نمي تواند حرف بزند.من حنجره اي داشتم که او يک روز آتيه اي براي آن متصور نبود و حال خود در حسرت يک حنجره مي سوخت.دردي سخت وجودم را فرا گرفت.کاش مي شد حنجره را هم تقيسم کرد تا او را که همه خاطرات نوجواني ام بود در آن حالت درد و رنج نبينم.

يکي از سوالاتي که هميشه براي بسياري وجود داشت اين بود که چرا فريدون فروغي از دو ازدواج خود فرزندي نداشت؟ همه فاميل و آشنايان مي دانستند که او عاشق بچه است.يک بار در اين باره دوستي از او پرسيده است که فريدون در پاسخ گفته:

اگر بخواهم صاحب فرزندي بشوم.به کوه و بيابان.به يک جاي دور مي روم و يک ماه روزه مي گيرم و تزکيه مي کنم.ارتباطات قلبي را استحکام مي بخشم تا نطفه اي که بايد بوجود بيايد در بستر خوبي شکل پيدا کند.براي زندگي دادن به يک بچه ابتدا بايد خودم را بسازم تا بتوانم او را تربيت کنم.سلول سلول وجود آن بچه بايد خدا را فرياد بزند.

خانم مريم بهرامي مي گويد:

نمي دانم چرا وسواس عجيبي داشت که هميشه ناشناس بماند.يادم مي آيد روزي براي صرف ناهار به رستوران معروفي رفتيم.ارکستري داشت برنامه زنده موسيقي اجرا مي کرد.خواننده که فريدون را شناخته بود چند لحظه بعد از ورود ما برنامه را قطع و اعلام کرد خواننده بزرگي از کشور ما به اينجا تشريف آورده اند که بعدا از ايشان خواهش مي کنيم به ما افتخار بدهند و چند کلمه اي براي ما صحبت کنند.فريدون بلافاصله گارسون را صدا زد نوشته اي به او داد تا به خواننده بدهد.خواننده هم بعد از ديدن يادداشت اعلام کرد:اين هنرمند عزيز ما تقاضا کرده اند که نامشان را نبريم.به افتخار ايشان همگي دست مي زنيم. و اول خود فريدون دست زد تا هيچ کس فکر نکند منظور از خواننده معروف خودش است.

+ نوشته شده در 87/02/04ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط دنیای آزاد |


فريدون فروغي، چهارمين و آخرين فرزند خانواده ي فروغي در تاريخ 9/11/1329 در تهران متولد شد.

او در زمينه ي موسيقي هنرمند كاملي ست. زيرا علاوه بر خوانندگي، در نواختن گيتار، پيانو و ارگ مهارت خاصي داشته است و به كار آهنگسازي وترانه نيز مي پرداخته است.

او تنها پسرخانواده بودو سه خواهر به نامهاي (پروانه،عفت وفروغ) داشت كه هم اكنون در قيد حيات مي باشند.

فتح الله فروغي ، كارمند اداره ي دخانيات بود، كه در تنهايي خود به سرودن شعر و نواختن تارمي پرداخت و از مالكان بزرگ روستاي نراق ـ مابين قم و كاشان ـ به شمار مي آمد.

فريدون فروغي ،در سال 1335 ودر شش سالگي ،تحصيل را آغاز كرد و عاقبت درسال 1347 مدرك ديپلم علوم طبيعي را گرفت و پس از آن ديگر تحصيل را رها كرد.

فريدون فروغي، موسيقي را بدون داشتن استاد و يا معلم فرا مي گيرد و با توجه به كارهاي راك و مخصوصا (ري چارلز) به تمرين و يادگيري مي پردازد.

درسن 16 سالگي، با همراه ساختن گروهي نوازنده با خود موسيقي را به صورت جدي شروع مي كند و در مكان هاي مختلف به اجراي ترانه ها و آهنگ هاي روز فرنگي و به خصوص موسيقي (بلوزغربي) مي پردازد و تا سن 18 سالگي كار خود را به همين صورت ادامه مي دهد.

در سال 1350، خسرو هريتاش، كارگردان فيلم (آدمك) در تلاش براي پيدا كردن خواننده اي تازه نفس بود كه فريدون فروغي توسط دوستي مشترك به او معرفي مي گردد و با يك بار زمزمه ي ترانه خسرو هريتاش متوجه مي شود كه شخصي را كه به دنبالش بوده ، يافته است و ترانه ي آدمك وپروانه ي من توسط فروغي اجرا مي شود و چندي بعد اين ترانه در صفحات 45 دور ،درصفحه فروشي هاي معروفي چون (آل كوردوبس، پاپ، ديسكو، بتهوون و پارس) عرضه مي گردد، اين دو ترانه گل مي كند و بر سر زبان ها مي افتد.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 87/02/04ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط دنیای آزاد |


وقتي كه دستاي باد، قفس مرغ گرفتارو شكست

شوق پروازو نداشت

وقتي كه چلچله‌ها خبر فصل بهارو مي‌دادن

عشق آواز نداشت

ديگه آسمون براش فرقي با قفس نداشت

واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت

شوق پرواز توي ابرا، سوي جنگلهاي دور

ديگه رفته از خيال اون پرنده‌ي صبور

اما لحظه‌اي رسيد، لحظه‌ي پريدن و رها شدن ميون بيم و اميد

لحظه‌اي كه پرگرفت، بغض ديوارو شكست.

نقش آسمون صاف ميون چشاش نشست.

مرغ خسته پركشيد و افق روشنو ديد.

تو هواي تازه‌ي دشت به ستاره‌ها رسيد.

لحظه‌اي پاك بزرگ دل به دريا زد و رفت

با يه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت.

 

+ نوشته شده در 87/02/04ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط دنیای آزاد |


دلم از خيلي روزا با کسي نيست

تو دلم فرياد و فريادرسي نيست

شدم اون هرزه گياهي که گلاش

پرپر دستاي خار و خسي نيست

ديگه دل با کسي نيست

ديگه فريادرسي نيست

آسمون ابري شده

ديگه خار و خسي نيست

بارون از ابرا سبک تر مي پره

هر کسي سر به سوي خودش داره

مثل لاک پشت تو خودم قايم شدم

ديگه هيچ کس دلمو نمي بره

ديگه دل با کسي نيست

ديگه فريادرسي نيست

آسمون ابري شده

ديگه خار و خسي نيست

ماهي از پاشوره بيرون افتاده

شاپرکها پراشون زخمي شده

نکنه تو گله بره هامون

گذر گرگ بيابون افتاده

ديگه دل با کسي نيست

ديگه فريادرسي نيست

آسمون ابري شده

ديگه خار و خسی نیست يست

+ نوشته شده در 87/02/04ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط دنیای آزاد |