تبليغاتX
فریاد ...

فریاد ...

میروم و میبرمت به کام طوفان
که یکسان بگذرد آب از سرمان

می سپارم دست تو را به دست هجرانها
که با هم تیره گردد اختر ما

موی من شد سپید ای جوانی دریغا
عمر دوباره نبوده کسی را
شد چو آب روان زندگانی دریغا
عمر دوباره نبوده کسی را

تو به یارای من یک شب عالم پریشان نبودی
تو که همپای من در وادی غم شتابان نبودی
تو ندانی غمم که ندانی دریغا
عمر دوباره نبوده کسی را

گر چه بر جانم بلایی
دل فریبی ده تو دانی
با همه ی بی وفایی آرزوی قلب مایی
تو ندانی غمم که ندانی دریغا
عمر دوباره نبوده کسی را

+ نوشته شده در 87/01/20ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط دنیای آزاد |


ای بهار من ای نگار من بیا بیا بنشین به برم
که بی تو از خود بی خبرم تو راحت جانی
می به جام تو غم به کام من به ساغری بنشان شررم
بیا بیا بنشین به برم به عهد و پیمانی

میسوزد همه پیکر من
بنشان با لبت اخگر من
بشکن ساغر می به سر من
که نشنوی فریاد مرا
چو برکنی بنیاد مرا به جور و بیدادی
چو جام جانم را شکنی
اگر نظر بر ما فکنی چه جای فریادی
ای ساقی گل سیما
بنما کرمی با ما
یک جرعه شرابی ما را
مست از می نابم کن
از باده خرابم کن
پر کن قدح مینا را
ما ییم و گدای خانه ی می
شد این دل ما ویرانه ی می

بنگر به دل بشکسته ی ما
در پای خود ای مستانه ی می
با ماااا مستی آآآ
با ما مستی ها تا کی
بیا بیا بنشین به برم
که بی تو از خود بی خبرم تو راحت جانی
به ساغری بنشان شررم
بیا بیا بنشین به برم به عهد و پیمانی

+ نوشته شده در 87/01/20ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط دنیای آزاد |


 

روزي از عشق باز خواهم گشت

آواز سرخواهم داد که زماني عشقي بوده

عشقي را که زندگي ام بود به تو دادم

براي آواز خواندن

عشقي دردناک

که همه چيز را دوست دارم براي زندگي کردن و آواز سر دادن

که من شادي را در تو نمي يابم

که تو عاشق عشقمان نيستي

تو تنها براي خود مي يابي

عشقي را به تو دادم که در عمق حيات من است

که در فراق من مويه کني

عشقي را به تو دادم که در عمق حيات من است

 , وداع را مويه کن، مويه کن

از عمق وجودم به تو دادم که بخواني

روز و شب را در خاطر داشته باش

از عمق وجودم به تو دادم

به حقيقت غمناک بگريي


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 87/01/20ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط دنیای آزاد |


به من گوش كن....
اگر قلب من تنها بهانه بودن است
به من بگو چرا . به من بگو چرا
پس از اين همه سال همچنان قلبم
مي لرزد
فكر کن كه رويا نيست
فكر کن كه نيست زيرا رويا
مرا دوست ندارد

منتظرم بمان . منتظرم بمان
براي قلب من هيچ وقت دير نيست
به من گوش كن . به من گوش كن.
گرماي عشق چيزي را در درونت متوقف
نمي كند
قلبي شكسته

آه فراموشي. فراموشي
به من بگو مي خواهم با تو بمانم
آه.فراموش شدن. فراموشي
آواز هاي اين جهان گويي براي من
تمام شده. گويي تمام شده......


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 87/01/17ساعت 7:40 قبل از ظهر توسط دنیای آزاد |


با دل همه امید،

بالب همه زمزمه عارفانه ای

           ماندمت،

              هر شب در انتظار واحه ای.

از تیرگی بر آمدی و در تاریکی ، اتاقم را به نور و آئینه کشاندی

ساعتی هر چند کوتاه اما ... .

می کاوم از تو شاید مثقالی احساس

تا فرو نشانم عطش این خوش باور خوش خیال را

که هر شب از پس پرواز بسته اش

مستانه می رقصد، تا مگر فلق خوابش کند.

تو از غروب می گویی

 و من به انتظار طلوعت هر دم

می خواهم ماه را نشانت دهم

و تو شاید فقط نک انگشتانم را می بینی؟!...

تو بی خیال از خیال من

و از کانون نوری که کنون ،

             من هســـــــتم!

                   من هستم!

                       و من خواهم ماند!

شاید نفهمی ، شاید هم هرگز به تو نگویم

           از ...

            طرح نوری که

               بر من افشاندی...

شاید زمانه نخواهد که با تو

بار دگر رقص را تجربه کنم، اما،

اما بدان که من دگر

دریایی از رقص امواج نورم!

                          و سهم  تو

                               همیشه می ماند!

+ نوشته شده در 87/01/17ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط دنیای آزاد |


در تاریکی چشمانت را جستم

در تاریکی چشم های ت را یافتم

و شبم پر ستاره شد.

ترا صدا کردم

در تاریکترین شبها، دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی.

با دستهایت برای دست هایم آواز خواندی

برای چشم هایم با چشم هایت

برای لبهایم با لب هایت

با تنت برای تنم آواز خواندی.

من با چشم ها و لبهایت انس گرفتم

با تنت انس گرفتم

چیزی  در من فروکش کرد

چیزی  در من شکفت

من دوباره در گهواره کودکی خویش به خواب رفتم

و لبخند آن زمانیم را باز یافتم.

در من شک لانه کرده بود

دست های تو چون چشمه ئی به سوی من جاری شد

و من تازه شدم من یقین کردم

یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم

و در گهواره سال های نخستین به خواب رفتم،

در دامانت که گهواره رویاهایم بود-

و لبخندآن زمانی ، به لبهایم برگشت.

با تنت برای تنم لالا گفتی

چشم های تو بامن بود

و من چشم هایم را بستم

چرا که دستهای تو اطمینان بخش بود

بدی، تاریکی است

شب ها جنایتکارند

ای  دلاویز من ای  یقین! من با بدی قهرم

و ترا بسان  روزی  بزرگ آواز می خوانم

صدایت می زنم گوش  بده قلبم صدایت میزند.

شب گرداگردم حصار کشیده است

و من به تو نگاه می کنم،

از پنجره های  دلم به ستاره هایت نگاه میکنم

چرا که هر ستاره آفتابی  است

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم های  تو سرچشمه دریاهاست

انسان سرچشمه دریاهاست.

شاملو- هوای تازه

+ نوشته شده در 87/01/17ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط دنیای آزاد |